کلبه درویشان |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
من تو را می خوانم..!
من تو را می خوانم
من تو را می خواهم
من تو را از پس اين پنجرها می خوانم
و تو را می خواهم تا بودن
من تو را می خوانم
و تو را می شنوم
در صدای اموج،در سکوت ساحل،در شبی در بزم يک شاعر
من تو را می خوانم
و تو را می بينم
در ميان گذر از کوچها در شبی مهتابی
من تو را می خوانم
و تو را می بويم در ميان باران
من تو را می خوانم
من...تو را می خوانم و تو را می سازم
در طلوع بودن،در سکوت رفتن،در صدای جريان
در ميان عمق يک شريان
| لینک | ۱۳۸٦/۱۱/٢٤ - king |
من پا بر جام..!

هستم پا برجا
در سکوت اما پر از فرياد
در تاريکی اما پر از نور
در سياهی اما سپيد پوش
در اين جمع ناميدان ناميد پرور در پی افروخ تنها شمعی مجازات ميشوم
هه،... که چرا ناميديشان را زنجیر کردم که چرا نويدشان دادم به حزور،بودن،خواندن
که چرا ميگردم،که چرا وفا دارم،که چرا حرمتهای شکسته را بند ميزنم
که چرا در اين روز گار هزار رنگ از سپيدی مينويسم
که چرا بجای بی حيايی دريا از يک دلی و آبی بودنش ميخوانم
که چگونه ميتوانم ببينم پاکی خوشه ی زيستن را
که چگونه ميتوانم بشنوم ناله های مرغه سحری را
چه گونه ميتوانم حس کنم بوسه های ماهی کوچک تنگ بلوری را
که چطور قلم میرقصد به داستانم همان دستانی که در آنها هيچ بجا نمانده جز شيارهايی که اين "نامردمان" در آنها تيغ رقصانده اند
اما من میدانم
من ميدانم و آنها نميدانند
من میدانم که خورشيدی در پی آخرين کوه انتظار طلوع را دارد
پس من
مينويسم،ميخوانم،ميروم
| لینک | ۱۳۸٦/۱۱/۱٤ - king |
اميد..!
باز سر گردانی ،باز بی هويتی،باز پوچيی
و ديگر هيچ...
مينويسم،فرياد ميکنم،ميروم،گاهی فرار ميکنم
پراز خالی،سرشار از نبودن در عين حضور،همچنان بی پروا
فقط ميدانم بايد رفت،بايد گشت،بايد يافت
بايد تنها نبود
و ديگر هيچ...
پس ميروم تا بيابم شهرزاده قصگويی را که هم چو من هيچ نداند
جز قصه طلوع و جاريی بودن
| لینک | ۱۳۸٦/۱۱/۱۱ - king |
درويش کوچولو...!

اومد جلو ... اومدم جلو
سلام کرد ... سلام کردم
گفت باهام بازی ميکنی ... گفتم چی بازی
گفت من خيلی بازی بلدم ... گفتم باشه يه شرط داره
گفت چيه هر چی باشه قبوله (آخه تنها بود)... گفتم يه برّه برام بکش
ميکشی!؟
گفت چرا برّه ... گفتم ميخوام بوته هارو بخوره
خنديد گفت آره اين که کاری نداره ... گفتم پس زود تر ديگه طاقت ندارم
اون قدر عجله داشت نپرسيد کودوم بوته فقط کشيد
زرنگ بود مثله اون کتابه يه جعبه کشيد گفت اين توه
خيلی خوشحال شدم فکر کردم ديگه هيچ بوته ای نيست که سره رام بمونه
انقدر که يادم رفت تو جعبه رو نگاه کنم
خلاصه کلی بازی خوب يادم داد ... کلی مهربونی يادم داد
نقاشی،شعر،قصه،و...و..و...!بماند
همه رو يادم داد اما حالا ميفهمم چرا
ميخواست سرم گرم شه تو جعبه رو نگاه نکنم
منم اینو نفهمیدو خرشدم
يه روز بهم گفت ديگه دوست ندارم ... گفتم چرا ؟
گفت آخه فقط من دارم بازی يادت ميدم ... گفتم خوب تو که اين همه بلدی يادم بده مگه چيميشه
تازه شم من که بازی بلد نيستم وقت هم ندارم از جای ديگه ياد بگيرم
بايد مواظبه برّم باشم آخه اونو تو برام کشيدی
گفت برو بابااين برّيه مصغرت برّه کجا بود خرت کردم اون جعبه خاليه
باورم نميشد دلمم نميومد جعبرو باز کنم خوب ميترسيدم برّم فرار کنه
خوب من که جز اون چيزی نداشتم
بهش گفتم بس کن،دوروق نگو،قول ميدم کلی بازی قشنگ يادت بدم،فقط نگو اين تو برّه نيست
بهم خنديد گفت برو بابا نميخام بازيات ماله خودت من بهترشو بلدم ميخواستم امتحانت کنم
تو برّتو بيش تر از من دوست داری گفتم میدونی چرا (اما نميدونست) خوب حق داشت
او نم اگه هم بازيش براش يه برّه ميکشيد همين قدر دوسش داشت
بگزريم دردش اين چيزا نبود موشکل من بودم که تکراری بودم
تازه يکیم بود که هم بيشتر از من بازی بلد بود،هم خوش زبونتر بود،هم خوش اخلاق تر،...
گذشت اونم رفت..رفت.رفت
هه..! من موندمو جعبم هنوزم بازش نکردم ولی کم کم دارم مطمئن ميشام از اول برّه توش نبوده
چون اگرم بود تاحالا از گشنگی مرده بود آخه هيچ کودوم از بوته ها رو نخورد
| لینک | ۱۳۸٦/۱۱/۸ - king |
حیف انسانم ومی دانم تا همیشه تنها هستم ...!
تیکه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی ایا هستم ؟
قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
حیف انسانم و می دانم
تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
می نویسم
من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم
محمدعلی بهمنی
| لینک | ۱۳۸٦/٩/۱٧ - king |
چون سبوی تشنه ...
از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری ست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن
وای ، اما با که باید گفت این ؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری
مهدی اخوان ثالث
| لینک | ۱۳۸٦/٧/٢۸ - king |
